اي راهب كليسا كمتر بزن به ناقوس
خاموش كن صدارا نقاره ميزند طوس
مگر مسيح ايران، كم داده مرده را جان
بردار جان خودرا با ما بيا به پابوس
آنجا كه خادمينش از روي زائرينش
گرد سفر بگيرند با بال ناز طاوؤس
این هم متنی از دوست عزیز محمد کامران کریمی
باران...
وباران می بارد و دانه هایی که بذر بودند رشد و نمو می کنند و خداوند لبخند می زند و آنها قهقه و کاش منهم جزو بذرها بودم !
اما حاضرم بذر بکارم. بذر صداقت صراحت اولوهیت و عشق.
اما کدام کویر یا زمین یا سینه ای حاضر است؟
تضمین می کند که با اشکهایم نه به صورت دیمی بلکه آبیاری قطره ای ان سینه معشوق را حاصلیخیز کنم و حتی چاهی از اشکهایم را ذخیره و با وجود یاور ابر باران زا شوم.اگر قادر نبودم خونم رابریزید و همانند قربانی ها ی شهید در این مسیر به دیدار پروردگار بشتابم .می توانم باران شوم و در وجود شما مهربانی نازل کنم و هرچه بخواهید جز خیانت!من فقیرم از پول ،خساست، نامردی، رذالت و همه بدیها....
تنهايم خدايا كمكم كن
بنام آنكه تنهاست
و اوست ياور همه تنهايان
خداوندا:
كمكم كن تا دراين روز و شب ها كه همه قصد جانم را كرده اند جان سالم به در ببرم چرا كه دوست دارم سالم باشم و خدمت خلق سالم كنم
خداوندا:
من دراين شهر غريبم و اسير
تنهايم و بي كس
تو كسم باش اي خدا و تو ضامنم با ش اي آقاي غريب.
خداوندا:
كمكم كن تا دوست و دشمنم را بشناسم كه ز دست دوستان دو رنگ دلم تنگ است
فداي همت دشمن كه يك رنگ است
خداوندا:
كمكم كن
كمكم كن....
مستي آن نيست كه در سلسله انگور است
اين همه مستي و مستانگي از مي دور است
هرچه از باده وپيمانه و مي گفتند
شك نكرديم كه خال لب تو منظور است
شرح مجنوني مارا همه ليلي گفتند
عشق آن است كه در صحن شما مقدرو است
بوي فردوس هواي حرمت را دارد
عرش از آمدنش روي زمين معذور است
طور خاكت را سرمه چشمان ملائك كردند
اين چنين است كه خراسان شما مشهور است

گرچه حال و روز زمين و زمان بد است
يك تكه از بهشت در آغوش مشهد است
حتي به آخر خط هم اگر رسيده اي
آنجا براي عشق شروعي مجدد است
این پنچره فولاد امام رضاست که آنان که همه دکترا جوابش می کنند اینجا امام رضا دست مهربونی به سر آنها می کشه
این ایوان طلای حضرته که زائرای خسته آقا دو رکعت نماز حاجت بجا می آرند... التماس دعا
این سقاخانه حرم مطهر که از زمان نادرشاه زائرای تشنه را سیراب می کند با کلاهی طلایی وسط صحن انقلاب.
این محل نقاره زنی که هر روز موقع طلوع آفتاب وغروب آفتاب سکوت حرم با
صدای شیپور می شکنند که از زمان ابولقاسم بابر نوه گوهر شاد خاتون همسرشاهرخ
میرزا زده میشه
این هم گنبد ها ومناره ها

بهشت است اینجا.
آنان که در جوار رضا آرمیده اند
کفران نعمت است بهشت آرزو کنند
انشا الله زیارت آقا قسمت همه عاشقان بشه
بخدا آخر عشقه
امام رضا را باید دوستش داشت
چون امام دوست داشتنی ای است
بیشتر از امام رضا باید زائراش ودوست داشت
قربون زائرات برم
دورکعت نماز حاجت خواندن در حرم آرامت می کند
به گنبد آفا نگاه کردن از خود بی خودت می کند
به ضریح آقا رسیدن عشق را تفسیر می کند
وبوسیدن ضریح دنیا را پشت پا می زند
آمدم ای شاه پناهم بده...
۱۲ صحن ۲۶ رواق وهزاران دلسوخته
کی می گه تو غریبی
غریب که عاشق نداره
آقا می خوای بکم غریب کیه؟
غریب اونی که تو بقیع حتی چراغ هم نداره...
یاامام رضا...
گرچه حال وروز زمین وزمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی به آخر خط هم اگر رسیده ای
آنجا برای عشق شدوعی مجدد است
التماس دعا... یا۸
یک صحن کبوتر
خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم
صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم
دل من مثل کبوتر پر زرد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست
پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم:آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!
گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او؛ چیزی می گفت
شهر غریب
من در این شهر غریبم
و در این خاک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
آتش عشق چنان در دلم افروخته بود،
دیده گر آب نمی ریخت
جگر سوخته بود
ماجرای زندگی
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست
دوام درد
دیشب گلایه کردم از مکر دلفریبان نزد خدای گیتی در محضر رقیبان
دوزخ به حیرت آمد زین درد بی نهایت گفتا عجیب زخمی است در جان این غریبان
آتش زداغ من سوخت تا عرضه کردمش غم ببریده شـد نـدا و آواز عـندلـیـبـان
جنت به گریه پرسید احوال دل ، به خنده گفتم ز روضه ی او بهتر غم حبیبان
تعبیر آن نگاهش پرسیدم از ملائک تنها دعا نمودند در حق بی نصیبان
او رفته است و دیگر نزدت نخواهد آمد با طعنه و کنایه گویند نا شکیبان
قصد شفا ندارد این دل زعجز و لابه تنها دوام این درد می خواهد از طبیبان
خطبه حضرت زينب
ايشدون اي گروه با ايمان
قارداشيم نيزده اوخور قرآن
شهدا وادي ولاده قالوب
كسولوب باشلاري جداده قالوب
او جداده گزن باشين بدني
هله دفن اولميوب آراده قالوب
او نيزه داره دئون يواش گئتسون
گوزوم اول يار مه لقاده قالوب
بالالار سلسلنور ابالفضلي
اهلبيتون الي دعاده قالوب
قاسمين جسمي مقتله داغيلوب
اكبرين نعشي عباده قالوب
اصغرين بلگي قانه بلشوب
بشيگي دست اشقياده قالوب
هيچ يانان يوخ رقيه نون حالينا
الي باشدا گوزي دعاده قالوب
باسميشالم باغريما حسين باللاسين
بلكه نيزده گورميه باباسين
بسم الله الرحمن الرحیم
من ظب العبایه الیل وتردن صبح عاشور ثوب الشر
و نسلت اسیوف و صفت الجیمان والفراس گرب والخایف اتئاخر
وتعاله الزماط ابساحه المیدان و من ابعید تسمع هظله العسکر
سبین الف ضذ سبیعن تتناخه و علیه ابلیس یتئمر
غشمرهم جهلهم جابهم للموتو تورطو بلعباس و الاکبر
بلحومه علی و عله المشرعه العباس و ما بیناتهم سبیعن الف حبتر
اخو اخیته الیگول انه ابهذاک الیوم ولی گاله نصین جسمه انطر
ابسیف اخو اسکینه اتشوف الساچر ذیچ نظل و تظل بلموت تتعثر
ابن غلنم وطارق چان بیهم زوم ولهم صیت عودک بلطعن و الکر
مالاگو علی ابن احسین عین ابعین یدرونه صگر بلموزمه امصگر
اجو یتختلون و حسبو بل فوز و خیبهم الوارث مرجله حیدر
ضربت علی المرحب عاده ابن احسین اببکر ابن غانم من صبت ما فر
وضربه المنسببه راس ابن ود طار بقلطارق اجددت من انکر
نص الجیش ثقب هذه ابو الحملات و های اسوالفه البلحرب تتکرر
کله اتحیرت و انظهل منه الرای و ایدیه اعله خده او قدت تتفکر
طول او حسن و مشیت مصطفی الکرار و شجاعه و عزم داحی الباب ابو شبر
امنین هلداحیه الی دحه الجیمانو خله الطف من دمهاهم لبس ثوب احمر
عگب ما شبع سیفه و شبغ رمحه ارواح حولهم عله العباس المشکر
طاحو بید اخو زینب تعال او شوف خله ارواح گبل الروس تتطایر
صارت ضجه وضغبره وعیای الخیل عین الشمس ضمه و السمه غبر
اظلمت دلهمت کربه ابغیمه موت دولاب و ظرب فر الساکر فر
غیامه و غوماهه ابصارمه العباس و میل الساعه دگ و گرب المحشر
ما ینلحگ عله سیف ابن داحی الباباسرع من النور و طاح بیهم کر
فوگ المشرعه دگ عرشه ابن داحی الباب و بیده احساب اهل البطل و المنکر
ما ینلحگ عله سیف ابن داحی الباب اسرع من النور و طاح بیهم کر
حلگ سیفه جهنم و وجرت بلغیض الی من مزید اتصیح من تسعر
فوگ المشرعه دگ عرشه ابن داحی الباب و بیده احساب اهل البطل و المنکر
لخادم العباس حکیم القیم ابن شیخ دوام القیم

اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که دست قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
نمی ترسم . . . می ترسم
پای پیاده راهی صحرا می شوم
خار مغیلان میبینم و نمی ترسم
بر و بیابان را سیر می کنم
غول بیابان می بینم و نمی ترسم
گاهی به کشتی می نشینم و دریا را می نوردم
امواج سهمگین را می بینم و نمی ترسم
گاه بسان شفق در کوهستان ها منعکس می شوم
آتشفشان فعال می بینم و نمی ترسم
گاه مانند سایه در بیشه ها می خزم
جانور درنده می بینم و نمی ترسم
گاه به نیزارها رو می کنم
رمه ای از شیر می بینم و نمی ترسم
گاه در غسالخانه مه ماوا می گزینم
مرده ها سر از گور بر می آورند و نمی ترسم
گاه در ویرانه ها منزل می کنم
جن و جان می بینم و نمی ترسم
خلاصه در پهنای زمین
بسیاری از چیزها می بینم و نمی ترسم
حتی ممالک خارج را هم سیاحت کرده ام
بسا انسان های عجیب و غریب دیدم و نترسیدم
اما به راستی با همه بی باکیم
ای برادر ولله بالله تالله
هر جا مسلمان می بینم می ترسم
بی سبب نیست
ترسم علتی دارد
چاره ام چیست ؟
این نیست شده ها
فکرشان را از خون می بینم می ترسم
می ترسم می ترسم می ترسم
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است